
شب هنگام ، میر محمد باقر طلبه جوان ، در اتاق خود مشغول مطالعه بود ، که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت خود به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید دختر پرسید : شام چه داری ؟؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و جلوی دختر گذاشت تا تناول کند و سپس دختر که شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان حرمسرا از کاخ خارج شده بود.
روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشتههاست و به کارهای آنها نگاه میکند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامههایی را که توسط پیکها از زمین میرسند، باز میکنند، و آنها را داخل جعبه میگذارند. مرد از فرشتهای پرسید، شما چکار میکنید؟
رابطه پنهانی ما مدتی ادامه داشت تا اینکه سمیه شب حادثه گفت در خانه تنهاست، من هم برای تعمیر رایانه او به منزلش رفتم اما شوهر سمیه یکدفعه از راه رسید ما خیلی ترسیده بودیم و قرار شد از تراس فرار کنیم… سقوط مرگبار زنی جوان از طبقه نهم یک ساختمان راز رابطه پنهانی او را با مدیرعامل شرکت محل کارش فاش کرد.شامگاه پنجشنبه هفته گذشته ماموران پلیس از سقوط مرگبار زنی از طبقه نهم یک مجتمع صد واحدی در جنوب تهران مطلع شدند و وقتی به آنجا رفتند، در برابر پیکر خونآلود زن ۲۷ساله به نام سمیه قرار گرفتند و به پرسوجو از شوهر او پرداختند.
“یه مشت نمک”
روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .
استادپرسید : ” مزه اش چطور بود ؟ ”




